تفکر
  
 این وبلاگ همدل و همراه هر کسی است که صادقانه و خالصانه جویای حقیقت است
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
غرب وحشی

اینکه نام این مقاله را «غرب وحشی» گذاشتیم به این دلیل است که طبق مقدمه‌ی اعلامیه‌ی حقوق بشر، نادیده انگاشتن و عدم پایبندی به این حقوق برابر است با وحشیت؛ و قطعاً غرب بواسطه‌ی برخورد نابرابر و ظالمانه با دیگران، وحشیانه‌ترین عملکرد و رفتار را داشته است(باعرض معذرت از محبان و عاشقان غرب). در اینجا ابتدا قطعاتی از متن انگلیسی اعلامیه‌ی حقوق بشر را برگزیده و سپس در ذیل آن به تأمل می‌نشینیم و نکاتی را متذکر می‌شویم:

 

PREAMBLE

Whereas disregard and contempt for human rights have resulted in barbarous acts which have outraged the conscience of mankind, and the advent of a world in which human beings shall enjoy freedom of speech and belief and freedom from fear and want has been proclaimed as the highest aspiration of the common people …

تأمل

غرب اصالت را به بشریت می‌دهد(Anthropocentrism یا اومانیسم) نه انسانیت. بشریت جنبه‌ی حیوانی این موجود است(یعنی وضعیت بالفعل‌اش که همان حیوانیت است) و انسانیت جنبه‌ی متعالی‌ و الهی‌اش. از دیدگاه غربی این موجود دارای دو بعد ادنی(یعنی حیوانیت) و اعلی(انسانیت) نیست. بشر همین است که هست و «هست و باید»ش یکی است. او به عنوان مخلوقی که مستعد خلافت الهی و کمالات نامتناهی باشد، اخذ نشده است. و بالاتر از همه، موجودی است مستغنی،مستکفی بالذات و خود بنیاد، که طلبکار و مدعی و صاحب حقوق است و نه مکلف و مسئول در مقابل مرجعی بالاتر از خود. در یک کلام هر کس خدای خود و مبدءالمبادی و غایت الغایات خود است یعنی «انا الطاغوت» و «اِله هوای خود».

مردمان جمله خدایان گشته‌اند   بنـدهـای بندگی بـگسستـه‌اند

پشت طاغوت زمان،مهر خــــدا   گشتـه پنهــان از سر قهر خـدا   اصغری

از لوازم خودمداری و خودبنیادی، رهایی از هر مرجع و سنتی است یعنی آزادی بیان و عقیده. و لازمه‌ی تحقق بهشت نقد زمینی هم رهایی از ترس و فقر است، یعنی امنیت و رفاه.

آیا اگر این موجود را طور دیگری تعریف کنیم و بنا بر آن، تلقی خاصی از حقوق‌اش داشته باشیم، وحشی خواهیم بود؟

آیا همه باید این دیدگاه را بپذیرند؟ اصلاً کسانی که این اعلامیه را نوشته‌اند آیا نماینده‌ی تام الاختیار کل بشریت بوده و مبانی اینگونه بشرمداری و حقوق آن را پذیرفته‌اند؟ آیا این مبانی آنقدر بدیهی و بین الذهانی است که قابل چون و چرا و تردید و تأمل نیست؟

آیا فقر و ترس موعود(بعلاوه‌ی بیماری و پیری) بعد از این همه سال تحقق یافته؟ اگر این وعده‌ها تحقق نیافته باشد و آستانه‌ی تحمل بشر تمام شود  و احساس کند که به او وعده‌ی دروغ داده شده و خلاصه اعتقاد خود را به مدرنیته و حقوق بشر از دست بدهد، دیگر به کجا باید امید بست و به انتظار چه چیز و چه کسی باید نشست؟

آیا حتی اگر بشر به این آمال دست می‌یافت، احساس خوشبختی می‌کرد؟

 

Whereas the people of the United Nations have in the Character reaffirmed the faith in fundamental human rights, in the dignity and worth of the human person and in the equal rights of men and women and have determined to promote social progress and better standards of life in larger freedom …

تأمل

منظور از حقوق اساسی نیازهای اولیه‌ی موجود زنده‌ای اجتماعی است. بشر به عنوان بشر(با وصفی که در بالا گفته شد) مطلقاً و بدون هیچ قید و شرطی دارای ارزش و کرامت است. منظور از بشر هم فرد است. تمایز جنسی تأثیری در چند و چون حقوق وی ندارد.

برخی از مواد حقوق بشر آنچنان بدیهی است که ذکر آنها مایه‌ی تعجب است. در ادیان الهی حقوق حیوانی انسان در عمل ادا شده و از لحاظ نظری مفروغ عنه بوده است.

آیا بشر به عنوان «حیوان باهوش و فعال مایشاء» فی‌نفسه برتر، شریف و کریم است؟ آیا قول به شرافت و کرامت ذاتی چنین موجودی خودبینی و استکبار نیست؟ آیا تفاوت زن و مرد از جهات مختلف که البته تفاوت ذاتی نبوده، مستلزم تفاوت در چند و چون حقوق وی نیست؟ آیا چنین حقوقی پاسخگوی مقتضیات طبیعی زن و مرد تواند بود؟ آیا بشر بودن زن به این است که مثل و مشابه مرد انگاشته شود؟

به اعتقاد ما زن و مرد مکمل یکدیگر و قرینه هستند نه مشابه، و هر یک در طریق کمال و سعادت آدمی از تواناییها و وظایف بهره‌ای دارند. آیا پدر/ مرد می‌تواند جای مادر/ زن را بگیرد؟ آیا بشر امروز تاوان غیاب زن/ مادر از خانه و خانواده را نمی‌پردازد؟ زن مظهر جمال و رحمت است و مایه‌ی تسکین، و مرد مظهر صلابت و قدرت و تدبیر و مایه‌ی تقویم. جاهلیت مدرن از اینکه زن را از خدرعفاف در آورد و در بازار  هرزگی جولان دهد چه منظوری دارد جز تمتع نفسانی و ضایع کردن سرمایه‌ی انسانی او؟

 

ARTICLE 1

They ... should act towards one another in a spirit of brotherhood.

تأمل

اصل تعامل برادرانه امری قراردادی است و بنا به ضرورت و مصلحت وضع شده است وگرنه از ذات بشر برنمی‌آید.

از لحاظ اجتماعی ـ سیاسی نیز دیدگاه انسانشناختی غالب، نظریه‌ی هابز و لاک است که بنا بر نظر هابر انسان گرگ انسان است(Homo homini lupus) و بنا به نظریه‌ی لاک انسان طبعاً موجودی آزاد است که بنا به مصلحت یعنی،آسایش و راحتی‌اش با دیگران توافق می‌کند و خود را مقید می‌سازد. آیا با صرف توصیه به برادری(بدون هیچ مبنا و ضمانتی)، برادری تحقق می‌یابد؟ آیا برادری با مرکزیت و اصالتِ نفس هر فردِ بشری، امری ممکن است؟ آیا برای آتش عطش خواسته‌های فرد(به عنوان حیوان باهوش و فعال مایشاء و آنگونه که هابز و لاک انسان را تعریف کرده‌اند) حدیقفی می‌توان قائل شد و آن را محدود و مقید ساخت؟

 

ARTICLE 2

Everyone entitled to all rights and freedoms set forth in this Declaration, without distinction of any kind . . . sex, religion, political or all other opinion . . . national . . .

 

تأمل

چرا که بشر بماهو بشر اصالت دارد و هر تعینی جز تعین حیوانی عارضی است.

اینجا دیگر اعلامیه‌ی حقوق بشر در تضاد آشکار با دیانت و شریعت الهی است. چرا که تعین اعتقادی و دینی در ادیان الهی مهمترین و تعیین کننده‌ترین تعینات است. گرچه دین نیز فی المثل تعینات نژادی را وقعی نمی‌نهد. باید گفت هر کس حق دارد از حقوق مزبور برخوردار باشد به شرط اینکه منع شرعی نداشته باشد.

Furthermore no distinction shall be made . . .

خودمحوری و اصالت دادن به منافع خود در سیاست خارجی و اصالت یافتن منافع طبقات خاص (نخبه‌های سیاسی، اقتصادی) در امور داخلی باعث تناقض در رفتار مدعیان حقوق بشر شده است. تفسیر قوانین و تعیین مصادیق آن بسیار انعطاف پذیر و سیال بوده است؛ طوری که به جرأت می‌توان گفت هیچ قانونی وجود ندارد. ظلم و تبعیض آتشی است زیر خاکستر پوششهای اطلاعاتی و سانسور و فرافکنی که به گمان ما برای آینده‌ی غرب و آمریکا آبستن وقایع هولناکی است.

 

ARTICLE 3

Everyone has the right to life, liberty and security of person.

تأمل

حق حیات، آزادی و امنیت از حقوق مسلم هر انسانی است ولی غرب و آمریکا این حقوق را فقط برای خود قائل است. به همین دلیل زندگی و رفاه آنها، آزادی و امنیت‌شان عرصه‌ی زندگی، آزادی و امنیت را برای دیگران سخت تنگ کرده است. مبنای سیاست خارجی غرب و اروپا همین خودپرستی است که دیگران را قربانی خود می‌خواهد. رعایت حقوق خودشان هر قانونی را تخصیص می‌‌زند.

 

ARTICLE 5

No one shall be subjected to torture or to cruel, inhuman or degrading treatment or punishment.

تأمل

خدا می‌داند که در زندانهای گوانتاناما و ابوغریب و دیگر زندانهای مخفی آمریکا در سراسر جهان (در خانه‌ی دوستان دلیل آمریکا که خود را به خریت زده‌اند) چه می‌گذرد!

 

ARTICLE 9

No one shall be subjected to arbitrary arrest, detention or exile.

تأمل

در ذیل تمام موارد باید گفت: به غیر از غرب و آمریکا. آیا براستی فقط بشر غربی، بشر است؟! اگر نه، پس چرا خود را استثنا می‌دانند و در دستگیری، زندانی کردن، شکنجه، بازجویی، و . . . دیگران هیچ حدی برای خود قائل نیستند؟ مهمترین دلیل‌شان در این گونه اعمال این است: منافع ما ایجاب می‌کند.

 

ARTICLE 12

No one shall be subjected to arbitrary interference. . . .

تأمل

بگویید کجای این کره‌ی خاکی از دخالتهای غرب و آمریکا مصون مانده است؟!

 

ARTICLE 16

1.    Men and women of full age, without any limitation due to . . . religion, have the right to marry and found a family.

تأمل

اینجاست که یک مسلمان باید میان عمل به شریعت خودساخته‌ی بشر غربی و خدای عالمیان یکی را انتخاب کند.

 

ARTICLE 16

Everyone has the right to freedom of thought, conscience and religion; this right includes freedom to change his religion or belief . . . either alone or in community with others and in public or private. . . .

تأمل

در این اصل ارتداد را حق قانونی شمرده‌اند.

 

ARTICLE 19

Everyone has the right to freedom of opinion and expression; . . . receive and impart information and ideas through any media . . .

تأمل

آزادی در واقع همان اباحیت است و آزادی بیان شامل اهانت به ناموس اعتقادی بیش از یک میلیارد مسلمان را می‌شود و شامل بحث و مطالعه و تحقیق در باره‌ی یک مسئله‌ی تاریخی مثل هولوکاست نمی‌شود. صد رحمت به دادگاههای تفتیش عقاید قرون وسطایی. روژه گارودی فیلسوف و اندیشمند سیاسی فرانسه در کتاب «مسئله‌ی اسرائیل» می‌گوید: در کشورهای اروپایی اهانت به عقاید مسیحی جرم محسوب نمی‌شود ولی بحث و گفتگو درباره‌ی اسرائیل جرم است.

و البته هر کس خلاف خواست اروپا و آمریکا حرف بزند رگ رسانه‌ای‌شان قطع می‌گردد. مقاله‌ی آنها چاپ نمی‌شود، صدایشان پخش نمی‌شود یا تحرف می‌شود، سایتشان بسته می‌شود و . . .

 

ARTICLE 21

. . .

1.    the will of the people shall be the basis of the authority of government; . . .

تأمل

فرض کنیم که «دموس» را به جای «تئوس» گذاشتیم و «دموکراسی» یعنی همان «پورنوکراسی» را پذیرفیتم. اولاً منظور از «مردم» چه بوده و حکومتهای دموکراتیک با مردم چه نسبتی دارند؟! آیا غیر از این است که طبقات ممتاز و الیتهای اقتصادی و سیاسی به لطایف الحیل بر گرده‌ی مردم سوار می‌شوند؟!

خلاصه، همه‌ی کشورها دموکراتیک اند غیر از ایران و فلسطین و . . . و در عوض برخی کشورهای دوست که رنگ انتخابات ندیده‌اند و حاکمانشان بر تخت سلطنت مطلقه تکیه زده‌اند، مشکلی ندارند!

 

ARTICLE 29

3.    These rights and freedoms may in no case be exercised contrary to the purposes and principles of the United Nations.

تأمل

البته پر واضح است که سازمانهای بین الملل بی‌خاصیت، ضعیف و آلت دست قدرتهای بزرگ‌اند. در واقع فلسفه‌ی وجودی آنها اعمال سلطه بر جهان است.

ARTICLE 30

Nothing in this Declaration may be interpreted as implying for any State, group or person any right to engage in any activity or to perform any act aimed at the destruction of any of the rights and freedom set forth herein.

تأمل

به شرط اینکه ساختارهای اجرایی و ساز و کارهای سازمانهای مجری حقوق بشر طوری باشد که جایی برای تفسیرهای دلبخواهی و اعمال فشارها از کانالهای مختلف برای تحمیل خواسته‌ها نماند.


 
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
تمدن شیطانی

تمدن غرب هم مبنا و نقطه‌ی عزیمتش شیطانی است هم عملکرد و کارنامه‌اش. آشی که غرب ماسونی و صهیونی پخته است.

چرا که روح تمدن غرب اومانیسم است که در واقع با یک تشر به خدا شروع شد. صاحب نظران فاوست گوته را سمبل غرب می دانند. کسی که روح خود را به شیطان فروخت. بنابراین تمدن غرب سکولار، نیهیلیستی، شیطانی و ظالمانه بوده است.

و اما درباره‌ی شیطانی بودن عملکرد و کارنامه‌ی تمدن غرب بهتر است به سراغ مستمرات غرب برویم و افعال غرب را در آینه‌ی احوال آنان به تماشا بنشینیم: استعمار کهنه، نو و فرانو. تمدن غرب نه فقط برای دیگران بلکه برای خود غرب هم گران تمام شده است؛ یعنی به بهای غفلت از عالم غیب و انکار آیات الهی و . . .

این تمدن اما فاتحه‌اش خوانده شده است؛ چون به دوره‌ی پیری و فرتوتی خود رسیده است. ولی نباید ساده‌انگارانه امروز و فردا منتظر مرگش باشیم. هنوز فردای تاریخ غربی است؛ فردایی سخت و دشوار و ...

نشانه‌های افول و انحطاط تمدن غرب خشونت، بی منطقی و صراحت سفسطه و دروغ و نفاق و ریاکاری است و صد البته ظهور فساد در بر و بحر و حرث و نسل و اخلاق و افعال. آنچه امروزه غرب را راه می‌برد سیاستمداران و استراتژیستها هستند نه متفکران؛ و این خود نشانه‌ی دیگر است. و مهم‌تر از همه جریان پست مدرن است که نشانه‌ی سستی اساس تئوریک مدرنیته و تردید و تأمل در مبانی آن بوده است؛ هرچند بیشتر جنبه‌ی سلبی دارد.

و نیز وقوع انقلاب اسلامی به عنوان شکافی بزرگ در دیوار مدرنیته که هم جنبه‌ی سلبی دارد (خروج از اومانیسم و نفی و طرد آن) و هم جنبه‌ی ایجابی یعنی گشایش راهی دیگر.


 
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
حرمت تراش ریش از دیدگاه اسلام

خواننده‌ای پرسیده: من می‌خوام بدونم فلسفه‌ی ریش گذاشتن چیه؟ لطفاً توضیح دهید.

در حد طرح مسئله و به عنوان مقدمه چند نکته را یادآور می‌شوم:

  • ممکن است فلسفه‌ی بعضی کارها را ندانیم، چون خداوند احکام را بر اساس علم و حکمت خود وضع می‌کند و علم و عقل ما در حدی نیست که به این علم و حکمت احاطه داشته باشد. وما اوتیتم من العلم الا قلیلا(به شما علم اندکی داده شده).
  • یکی از علما کتابی نوشته تحت عنوان: حرمت تراش ریش از دیدگاه اسلام که به گفته‌ی ایشان: ۱- گداشتن ریش یک سنت ابراهیمی است کما اینکه ازاله کردن موهای بغلها یک سنت ابراهیمی است. ۲- گذاشتن ریش سنت قطعیه‌ی متدینین است. و عالمان وارسته تماماً و انسانهای متدین غالباً ریش داشته و دارند. ۳- طب جدید اخیراً برای وجود ریش فوایدی و برای تراشیدن آن مضراتی برشمرده است ۴- تراش ریش تشبه به کفار(شبیه کردن خود به یهود و غیره)است. ۵- ریش از وجوه تمایز زن و کودک با مرد است. ۶- ریش مایه‌ی هیبت و جلالت و زیبایی مرد است.

ولی منظور از ریش، ریش طالبانی نیست. همین اندازه که ریش خود را با تیغ از ته نتراشیم کافی است. در عوض تأکید شده که سبیلها باید کوتاه باشد. و می‌دانیم که سبیلها از عوامل آلودگی و بیماری است.


 
یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386
عقاید شیعه ۱۲ امامی

راههاى شناخت در اسلام

اصل نخست:

اسلام براى شناخت جهان و حقایق دینى، از سه ابزار « حس »، « عقل » و « وحى » بهره مى گیرد.

اصل دوم:

دعوت پیامبران، به عقیده همراه با عمل است؛ چه، از نظر دین، عقیده بدون عمل، و همچنین عمل بدون عقیده، نجات بخش نیست.

اصل سوم:

در اخذ عقاید و احکام دینى، بر دو حجت الهى: عقل و وحى، تکیه مى شود.

اصل چهارم:

از آنجا که عقل و وحى ـ هر دو ـ حجت الهى هستند، هرگز تعارض حقیقى میان آن دو رخ نمى دهد؛ چنانکه علم و وحى نیز چنین اند.

اصل پنجم:

واقعیات جهان، جدا از اندیشه و تصور ما، وجود مستقل دارند و حقیقت، مقوله اى ابدى و جاودانه است.

 

هستى از دیدگاه اسلام

اصل ششم:

جهان مخلوق خداوند بوده و اجزاى آن واقعیتى جز تعلق و وابستگى به حق ندارند و لحظه اى از خدا بى نیاز نیستند؛ چه، هر نوع قطع رابطه با کانون فیّا هستى، مساوى با عدم و نابودى اشیاست.

اصل هفتم:

نظام کنونى جهان، نظامى ابدى و جاودانه نیست و روزى از هم فرو خواهد ریخت.

اصل هشتم:

نظام جهان بر پایه علت و معلول استوار است، و تأثیر پدیده ها در یکدیگر، به اذن و مشیت الهى صورت مى گیرد.

اصل نهم:

هستى، مساوى با طبیعت مادى نیست و بخشى بزرگ از جهان آفرینش را ماوراى طبیعت تشکیل مى دهد.

اصل دهم:

جهان، کلاًّ وجزءاً، پدیده اى هدایت شده است و هر موجودى، در هر مرتبه که هست، به فراخور حال خویش از هدایت عامّ الهى برخوردار است.

اصل یازدهم:

نظام آفرینش، نظام احسن و اکمل است که به نیکوترین وجهى آفریده شده است.

اصل دوازدهم:

از آنجا که جهان، آفریده و فعل خداوندى است که حق مطلق است، مصنوع وى نیز هدفمند بوده و به عبث خلق نشده است.

 

انسان از دیدگاه اسلام

اصل سیزدهم:

انسان موجودى است مرکّب از تن و روان که پس از مرگ جسم او متلاشى مى شود ولى روحشن به اذن الهى باقى و جاودان مى ماند.

اصل چهاردهم:

هر انسانى با فطرت پاک و توحیدى آفریده مى شود و هیچ فردى از بطن مادر، گنهکار و بدسگال زاده نمى گردد.

اصل پانزدهم:

انسان موجودى است مختار و انتخابگر که در پرتو تشخیص خویش، در دو راهیهاى زندگى، آزادىِ انتخاب و عمل دارد.

اصل شانزدهم:

انسان موجودى است تربیت پذیر که راه رشد و تعالى و بازگشت به سوى خدا همیشه به روى او باز است.

اصل هفدهم:

انسان در پرتو نور خرد و موهبت اختیار، در برابر خدا و پیامبران و دیگر انسانها مسئول است.

اصل هجدهم:

هیچ انسانى بر دیگرى مزیت و برترى ندارد، مگر از طریق کسب کمالات معنوى که بارزترین آنها تقوا و پرهیزکارى است.

اصل نوزدهم:

اصول اخلاق در انسان ریشه فطرى داشته و ثابت و جاودانه است، و گذشت زمان هیچگونه تغییر و دگرگونى در آنها ایجاد نمى کند.

اصل بیستم:

گذشته از اینکه اعمال انسان در سراى دیگر پاداش و کیفر دارد، جهان حاضر نیز ـ که تحت سرپرستى « مدبّرات » الهى اداره مى شود ـ نسبت به اعمال آدمى بى تفاوت نیست و، با مشیّت الهى، واکنش نشان مى دهد.

اصل بیست و یکم:

پیشرفت یا عقبگرد ملّتها، صرف نظر از عوامل خارجى، ناشى از عقاید و اخلاق و رفتار آنهاست و این اصل با قضا و قدر الهى نیز منافاتى ندارد، بلکه جزئى از آن است.

اصل بیست و دوم:

تاریخ بشر، آینده نهایى روشنى دارد و حاکمیت بر جهان، در فرجام، از آنِ صالحان خواهد بود.

اصل بیست و سوم:

انسان از کرامت ویژه اى برخوردار است، چنانکه در صدر خلقت، مسجود فرشتگان قرار گرفته است؛ حفظ این کرامت بر او لازم و واجب بوده و بایستى از هر کارى که خلاق کرامت اوست اجتناب ورزد.

اصل بیست و چهارم:

حیات عقلانى انسان و پرورش فکر وى، در اسلام جایگاه ویژه اى دارد. از این روى باید از اقدامات نسنجیده و تقلیدهاى کورکورانه دورى جوید.

اصل بیست و پنجم:

آزادى فردى بشر در قلمرو مسائل اقتصادى و سیاسى و غیره، محدود و مشروط به این است که با تعالى معنوى او و نیز مصالح عامّه منافات نداشته باشد.

اصل بیست و ششم:

ایمان، باور قلبى است که با عُنف و زور در دل انسان جاى نمى گیرد و جهاد اسلامى براى اجبار انسانها به قبول دین نیست بلکه هدف از آن، برطرف ساختن موانع ابلاغ پیامهاى الهى به گوش جهانیان، و پاکسازى محیط اجتماع از عوامل فساد و تباهى است.

 

بخش دوم توحید و مراتب آن

اصل بیست و هفتم:

اعتقاد به وجود خدا، اصل مشترک میان همه ادیان الهى است و به طرق مختلف بر این اصل استدلال مى شود.

اصل بیست و هشتم:

نخستین مرتبه توحید، توحید ذاتى است. یعنى خداوند یکتا و بى همتا بوده و ذات او بسیط است و مرکب نیست و ترکیب عقلى و خارجى به وجود او راه ندارد.

اصل بیست و نهم:

صفات کمالى خداوند از نظر مفهوم متعدد و متغایر، ولى از نظر واقعیت خارجى با یکدیگر در ذات خدا متحدند ( توحید صفات ) و اتحاد خارجى صفات، به معنى نفى صفات کمال از ساحت وى نیست.

اصل سى ام:

آفریدگارى در جهان جز خدا نیست ( توحید در خالقیت ). انسان با کمال آزادى از فیض وجود بهره مى گیرد و طبعاً مسئولیت اعمالش بر عهده خود اوست.

اصل سى و یکم:

جهان ربّ و مدبّرى جز خدا ندارد ( توحید در تدبیر و کارگرداین ) و مدبّران دیگر، مانند فرشتگان، تنها به اذن و مشیّت حکیمانه او انجام وظیفه مى کنند.

اصل سى و دوم:

اگر در جهان آفرینش، خداوند یکتا مدبّر هستى است؛ در امور مربوط به دین و تشریع نیز او حاکم و مطاع مطلق بوده و قیام دیگران به برخى از شئون دینى، در پرتو اذن اوست.

اصل سى و سوم:

توحید در عبادت، اصل مشترک میان تمام شرایع آسمانى مى باشد و هدف از بعثت انبیا، تذکار و تأکید بر این اصل است.

 

بخش سوم صفات خداوند

اصل سى و چهارم:

خداوند داراى صفات جمال و جلال و یا صفات ثبوتى و سلبى است که صفات نخست ( جلال یا ثبوتى ) حاکى از کمال وجودى او، و صفات دیگر ( جلال یا سلبى ) حاکى از منزّه بودن وى از نقایص است.

اصل سى و پنجم:

براى شناخت صفات خدا از دو ابزار شناخت به نام « عقل » و « وحى » کمک مى گیریم، و این دو مرجعْ خدا را به برترین اوصاف مى ستایند.

اصل سى و ششم:

صفات خدا به دو قسم صفات ذات و صفات فعل تقسیم مى شود، و افعال الهى از ذات و کمال ذاتى وى سرچشمه مى گیرد.

اصل سى و هفتم:

علم و آگاهى، قدرت و توانایى، حیات و زندگى، و اراده و اختیار، از صفات ذات خداوند به شمار مى روند، و واقعیت اراده الهى، همان « اختیار » و آزادى وى در انجام افعال است.

اصل سى و هشتم:

یکى از صفات فعلى خدا، تکلم او با بشر است که در سوره شورى آیه 51 به سه نحو منحصر شده است. گذشته از این سه وجه، کلّ جهان به اعتبارى کلام و سخن خداست؛ چنانکه به همین اعتبار حضرت مسیح (علیه السلام) کلمة الله مى باشد.

اصل سى و نهم:

کلام خدا، که از صفات فعل اوست، حادث است و قدیم نیست، و قدیم بالذّات منحصر به خداست، و تصور هر نوع قدیم ازلى جز خدا، منافى با توحید ذاتى است.

اصل چهلم:

یکى از صفات فعل خدا صدق اوست، و دروغ به حکم اینکه امرى قبیح است در ذات ربوبى راه ندارد.

اصل چهل و یکم:

یکى از صفات فعل خداوند حکمت است و حکیم یکى از نامهاى او به شمار مى رود. از آنجا که افعال الهى از نهایت اتقان و کمال برخوردار بوده و از هر نوع عبث منزه است، وى را حکیم مى نامند.

اصل چهل و دوم:

خداوند، چه در دنیا و چه در سراى دیگر، هرگز با دیدگان ظاهرى دیده نمى شود، چه مرئى بودن، مستلزم جسم و جسمانى بودن است؛ ولى رؤیت وى در پرتو ایمان، با چشم دل امکان پذیر است.

اصل چهل و سوم:

در تفسیر صفات خبرى ( مانند « یدالله »، « وجه الله »، « عین الله » و « استواء على العرش » ) باید قرائن موجود در آیات را در نظر گرفت و مقصود را بیان کرد، و یک چنین تفسیر، تفسیر به ظاهر است نه باطن، اخذ به ظهور تصدیقى است، نه تأویل.

 

بخش چهارم عدل الهى

اصل چهل و چهارم:

عدل یکى از صفات جمال الهى است که وحى و خرد بر آن گواهى مى دهند، و ساحت خدا از مبادى ظلم که همان جهل و عجز و نیاز است، منزه است.

اصل چهل و پنجم:

عقل و خرد، حسن و قبح افعال را درک مى کند، و اگر این باب به روى خرد بسته شود، حسن و قبح اشیاء، شرعاً نیز ثابت نمى شود.

اصل چهل و ششم:

عدل الهى براى خود تجلیاتى در تکوین ( خلقت ) و تشریع ( قانون گذارى ) دارد. دعوت به نیکیهاى و باز داشتن از بدیها، و تکلیف در حدّ توان، و عدل در جزا، از مظاهر عدل در تشریع است.

اصل چهل و هفتم:

آفرینش انسان و جهان، بى هدف صورت نگرفته است. فعل حق از هر نوع عبث و کار لغو منزه و پیراسته بوده، و هدفدارى فعل خدا، ناشى از نیازمندى وى نیست.

قضا و قدر

اصل چهل و هشتم:

قضا و قدر از عقاید مسلّم اسلامى است. افرادى که آمادگى فکرى براى حل مسائل پیچیده آن ندارند نباید در این عرصه وارد شوند و اعتقاد اجمالى به اصل مسئله براى آنها کافى است.

اصل چهل و نهم:

قدر به معنى « اندازه گیرى » اشیا بوده و « قضا » نیز به معنى حتمیّت وقوع آنهاست و هر به دو نوع قضا و قدر علمى، و قضا و قدر فعللى و عینى، تقسیم مى شوند.

اصل پنجاهم:

قضا و قدر الهى با اختیار و آزادى انسان منافات ندارد؛ بلکه تقدیر الهى بر این جارى شده که فعل انسان با کمال اختیار و آزادى از وى صادر گردد.

 

انسان و اختیار

اصل پنجاه و یکم:

اختیار و آزادى انسان واقعیتى محسوس و انکارناپذیر است. وجدان هر انسان و همچنین روش عقلا بر این امر گواهى مى دهد، و در غیر این صورت، اصولاً اعزام پیامبران لغو خواهد بود.

اصل پنجاه و دوم:

انسان در فعل خود مجبور نبوده، و در عین حال، موجودى کاملاً به خود وانهاده هم نیست. به دیگر تعبیر: نه جبر در کار است و نه تفویض، بلکه چیزى است میان این دو.

اصل پنجاه و سوم:

خداوند از ازل به افعال و اعمال ما آگاهى داشته و این علم ازلى، با اختیار و آزادى انسان نیز هیچگونه منافاتى ندارد.

 

بخش پنجم دلایل لزوم بعثت پیامبران

اصل پنجاه و چهارم:

مشیت حکیمانه الهى ایجاب مى کند که براى پیمودن راه تکامل، پیامبرانى را به سوى بشر بفرستد و در هدایت انسان به اهداف عالى خلقت، به هدایتهاى عقلى اکتفا نکند.

اصل پنجاه و پنجم:

قرآن، هدف از بعثت پیامبران را تقویت مبانى توحید، تزکیه و تهذیب نفس، تعلیم کتاب، و قیام مردم به قسط، شمرده است.

اصل پنجاه و ششم: