اینکه غالباً وجود احزاب را ابده بدیهیات می پندارند نشانهی دوری از اسلام و نهایت غرب زدگی است. تحزب نفسانیتی است نحنانی و نشانهی جامعهی استکباری و استکبار زده. در این جوامع لزوم تحزب از آن جهت بوده که میان مردم و حاکمان جدایی افتاده و حاکمان مستکبر شده اند. در اسلام الیتیسم، تمایز طلبی و تشخص ظاهری، برج عاج نشینی و . . . نوعی انحراف، رذیلت و حجاب و مانع محسوب میشود. وقتی بین مردم و حاکمان حائل و فاصلی نباشد و امر به معروف و نهی از منکر جاری و رایج باشد نیازی به مغازه های به اصطلاح نخبگان سیاسی یا همان استبداد احزاب نیست. حزب که از مظاهر جامعهی مدنی بوده و مدعی وساطت میان دو قطب (مردم و دولت) است، در واقع و عملاً بیشتر دلال مظلمه است تا نمایندهی مردم مستضعف. وآنگهی اگر از ماهیت حزب در غرب خبر داشته باشیم، میبینیم که هدف غایی آن کسب قدرت است. اساساً مبنای سیاستِ جدید(ماکیاولیسم) قدرت است؛ قدرتی که ملازمتی با معنویت و فضایل اخلاقی متعالی ندارد.
توطئه، افترا، تهمت، غیبت، سوء ظن، تنابز القاب و . . . گناهانی هستند که احزاب و گروهها در قبال حریف خود مرتکب میشوند. غالب احزاب و گروهها خود را اهورایی و حریف خود را اهریمنی میدانند(غلبهی سیاه و سفیداندیشی). آنان همهی خوبی ها را به خود و همهی بدیها را به حریف و مخالف خود نسبت میدهند. در یک کلام بیتقوایی سیاسی بویژه در دوران انتخابات بیداد میکند. بیاد دارم در مجلس یکی از اساتید اخلاق بودیم و استاد در آن مجلس بر حاضرین نهیب زد که «چقدر گناه سیاسی میکنید! پرهیز کنید هر حرفی را به زبان نیاورید و . . .» با ظهور آقای خاتمی بداخلاقیهای سیاسی مشمئز کنندهای ظهور کرد که مردم را از سیاست دلزده کرد. گویا تنها مایهی حیاتی برخی جریانهای سیاسی، در تخریب حریف و ایجاد بحرانها و تنشها و دعواهای کاذب و موهوم نهفته بود. در همین سالها ماکیاولیسم در کشور ما ظهور و غلبه یافت و جامعهی سیاسی ما از سیاست دینی و معنوی دور کرد. امید است در پرتو گشت و تحولی که اینک شاهد آن هستیم، ادبیات ماکیاولی منسوخ گردد و ادبیات انقلابی و اسلامی وارد میدان شود و بدینسال نگرش، منش و روش دیگری حکمفرما شود. |