آرامش قبل از طوفان
از دوران کودکی میگذرم و از دورهی میان کودکی و نوجوانی بگویم. در این دوره بلوغ روح مقدسی داشتم. گاهی گریه میکردم که چرا من پیامبر نشدهام. اما مثل بسیاری از فرزندان این مرز و بوم، تربیت من صحیح و متعادل و کامل نبود. پدر و مادرها معمولاً بچههای خودشان را مثل جوجه حساب میکنند و فقط به آب و دانهی آنها رسیدگی میکنند و بچهها از جهات روحی و فکری تقریباً یله هستند. با اینحال نمیتوان گفت که هیچ گونه نقل و انتقال فرهنگی بین این دو نسل وجود دارد. بلاخره به هر صورت نحوی کنترل و تربیت و انتقال مواریث فرهنگی و تمدنی صورت میگیرد.
بازیچهی طوفان
وقتی پا به سنین نوجوانی گذاشتم، طوفان شک و تردید و درد و پرسش تمام وجودم را دربرگرفت. ابتدا، مهمترین مسئلهی من وجود خدا بود. برای حل این مسئله به کتابخانهی عمومی شهر و قفسههای کتابخانهی خودم پناه می بردم. کتابهای مختلفی را مطالعه میکردم. بعضی از این کتابها تأثیراتی داشت و مدتی مایهی تسلی خاطر و آرامش روحم بودند مثلاً کتاب «معمای هستی» نوشتهی ناصر مکارم شیرازی که در آن روزگار برای جوانان قلم میزد. ولی بعد از مدتی همان سؤالات و شک و تردیدها با حدت و شدتی بیشتر بر من هجوم میآورد و در دل و جانم ترکتازی میکرد. در این دوره چندان پایبندی عملی به اسلام نداشتم ولی از در انکار هم وارد نمیشدم. در واقع طوفان شک و تردید و سؤال خانهی ایمان اسلامیام را احاطه کرده بود ولی من هنوز کمابیش داخل خانه بودم و به این راحتی خانه را ترک نمیکردم. مقاومت میکردم و منتظر بودم که تکلیفم با میراث دینیام روشن شود. اما در شک و تردید و پرسشگری خود غرض و مرض نداشتم، صادق و خالص بودم و با تمام وجود دنبال کشف حقیقت بودم. درد حقیقت بر تمام وجود مستولی شده بود.
آرامش بعد از طوفان
از مطالعه و تأمل خود به جایی نرسیدم ولی امیدم را هم از دست ندادم. بلاخره خسته شدم، دل شکسته و سرگشته مانند کسی که در بیابانی که بدنبال گمشدهی خود به هر سو میدویدم ولی نشانی از او نمییافتم، رو به آسمان کرده و گفتم: ای خدا اگر هستی خودت را به من نشان بده. ممکن است بگویند: آیا از خدایی که نمیدانستی هست یا نه، کمک میخواستی! میتوانم بگویم این دعا حاکی از حال من بود. رد پای سلوک من بود در راه جستجوی حقیقت. همین و بس. و از آن پس دلم روشن شد و شک و تردیدها و سؤالاتم که حل نشده بودند، رفع شدند. من بین «حل شدن» و «رفع شدن» فرق میگذارم. بدینسان تکلیف من با خدا روشن شد.
دوباره مسلمان شدم
مسئلهی دوم من این بود که از کجا معلوم اسلام حق است! اگر من در خانوادهای در آن سوی دریاها در اروپا و آمریکا و ژاپن و استرالیا متولد میشدم، از کجا معلوم که مسلمان میبودم! شروع کردم به مطالعه دربارهی ادیان. ویژگی شک و تردیدها و پرسشگریهای من این بود که منشاء بیرونی نداشت و تحت تأثیر القائات دیگران نبود. حتی در مقابل تشکیکهای دیگران از موضع یک مسلمان دفاع میکردم و همه مرا یک آدم مذهبی میدانستند. من چشم خود را باز کرده و دیده بودم که به دین مادرم هستم. همانطور که مادرم را نمیتوانستم انکار کنم، دین مادرم را هم لالقل بدون دلیل نمیتوانستم رد و انکار کنم. بنا بر این با غارتگران میراث پدر و مادری خود میجنگیدم. آری هر انسانی در برابر حقیقت مسئول است. وظیفه دارد برای حل و رفع مسائل، شک و تردیدهای خود تحقیق کند و نمیتواند بدون دلیل به نقض و ابرام چیزی بپردازد.
راه میانبر مطالعهی آثار دیگران بود دربارهی اسلام. بقول مولوی: بهتر آن باشد که سردلبران، گفته آید در حدیث دیگران. مخصوصاً مطالعهی شرح حال کسانی که به اسلام گرویده بودند. گارودی، رنه گنون، محمدعلی کلی، و ... و برخی افراد دیگر که هر چند مسلمان نبودند ولی منصف بودند و به حقایق اسلام اعتراف داشتند مثل موریس بوکای، کینت گریک، گیورگیو و . . . تا اینکه با اسلام تجدید عهد کردم و دوباره مسلمان شدم. مسئله مسئلهی خودآگاهی بود. باید پوست میانداختم و دوباره متولد میشدم. به این نتیجه رسیدم که اسلام: معقول و منطقی است، جامعیت دارد، دین جدیدی است و میراث آن غبار تاریخ چند هزار ساله نگرفته است، الگوهای عملی خوبی دارد، کتاب دینی اسلام مصون از تغییرات است و . . . قرآن در این میان حق بزرگی به گردن من داشت. نورانیت، عصمت و حقانیت قرآن وجودم را همواره تسخیر میکرد. گریک میگوید: «قرآن در خوانندهی اروپایی، اثر جذب مغناطیسی دارد[1]». البته من هیچ وقت نامسلمان نبودهام و بکلی از اسلام نگسستهام ولی مدتی به علت سرگشتگی تقید عملی به اسلام نداشتم. از وقتی هم که با اسلام تجدید عهد کردهام کوشیدهام که اسلام را در تمام شئون زندگی خود پیاده کنم، گرچه هنوز موفق نشدهام. در واقع زنده نگه داشتن حیات دینی در زمانهای که دینی نیست و حتی دین ستیز است کار دشواری است.
کدام اسلام؟!
مسلمان شدم و راه اسلام را برگزیدم. اما کدام اسلام؟ اسلام خلفا، یا اسلام اهل بیت؟ اسلامی که مدعیانش خلفا و ائمهی اهل سنت بودند یا اسلام علی و . ولی از کجا معلوم که حق با شیعه است! و این مسئلهی سوم من بود. ما از کودکی با اهل بیت بزرگ شده بودیم. در مورد حضرات معصومین(ع) هیچ شک و شبهه و کدورت ذهنی نداشتم. شروع کردم به تحقیق دربارهی فرق اسلام. اول دربارهی عقاید شیعیان که در میان مسلمانان اقلیتی را تشکیل میدادند، پرداختم و سپس دربارهی فرق دیگر. باز هم راه میانبر این بود که در احوال کسانی که شیعه شده بودند مطالعه کنم و سفرنامهی آنها را در راه جستجوی حقیقت بخوانم، مثلاً کتاب شیخ محمد مرعی الامین، کتابهای دکتر سید محمد تیجانی سماواتی و از علمای شیعه، المراجعات شیخ شرف الدین، کتاب چند جلدیِ«نقش ائمه در احیاء دین» نوشتهی علامه سید مرتضی عسگری و کتابهای محمدجواد شری و . . .
|