تفکر
  
 این وبلاگ همدل و همراه هر کسی است که صادقانه و خالصانه جویای حقیقت است
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
حرمت تراش ریش از دیدگاه اسلام

خواننده‌ای پرسیده: من می‌خوام بدونم فلسفه‌ی ریش گذاشتن چیه؟ لطفاً توضیح دهید.

در حد طرح مسئله و به عنوان مقدمه چند نکته را یادآور می‌شوم:

  • ممکن است فلسفه‌ی بعضی کارها را ندانیم، چون خداوند احکام را بر اساس علم و حکمت خود وضع می‌کند و علم و عقل ما در حدی نیست که به این علم و حکمت احاطه داشته باشد. وما اوتیتم من العلم الا قلیلا(به شما علم اندکی داده شده).
  • یکی از علما کتابی نوشته تحت عنوان: حرمت تراش ریش از دیدگاه اسلام که به گفته‌ی ایشان: ۱- گداشتن ریش یک سنت ابراهیمی است کما اینکه ازاله کردن موهای بغلها یک سنت ابراهیمی است. ۲- گذاشتن ریش سنت قطعیه‌ی متدینین است. و عالمان وارسته تماماً و انسانهای متدین غالباً ریش داشته و دارند. ۳- طب جدید اخیراً برای وجود ریش فوایدی و برای تراشیدن آن مضراتی برشمرده است ۴- تراش ریش تشبه به کفار(شبیه کردن خود به یهود و غیره)است. ۵- ریش از وجوه تمایز زن و کودک با مرد است. ۶- ریش مایه‌ی هیبت و جلالت و زیبایی مرد است.

ولی منظور از ریش، ریش طالبانی نیست. همین اندازه که ریش خود را با تیغ از ته نتراشیم کافی است. در عوض تأکید شده که سبیلها باید کوتاه باشد. و می‌دانیم که سبیلها از عوامل آلودگی و بیماری است.


 
چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386
چهل نکته در باب روش صحیح اندیشه و مصونیت از مغالطه و سوء تفاهم
  • هر گاه استفاده از لفظ مشترک موجب دو پهلویی و ابهام کلام شود، به طوری که برخی معانی آن مطلوب و مورد نظر نبوده یا سبب سوء تفاهم مخاطب شود، باید از لفظ دیگری استفاده کرد که فقط معنای مطلوب و مورد نظر را افاده کند.

  • اگر جمله‌ای بکار ببریم که بیش از یک معنا داشته باشد و آن جمله برای مخاطب مطابق با یک تفسیر صحیح و مقبول باشد و مطابق با تأویل و تفسیر دیگر خطا و غیرقابل قبول، باید استناج ما بر اساس معنایی باشد که در مقدمات استدلال آمده است.

  • باید نسبت به استعمال کلمات مبهم حساسیت نشان داد و در مواردی که احتمال خطا و خلاف وجود دارد، یا باید از چنین کلماتی اجتناب شود و یا مراد از هر یک به صورت دقیق و تعریف شده مشخص گردد.

  • باید در گزاره‌های مهمله دقت کنیم و ببینم آیا مقصود تعمیم یک حکم است، در صورتی که تعمیمی در کار باشد، باید ببینیم آیا این تعمیم و کلیت قابل قبول است.

  • باید سورهای کلی نما و مبهم مثل: اغلب، غالب، اکثر، بیشتر، بندرت، تقریباً و . . . را شناسایی کرده و ببینیم آیا فی‌الجمله به همان معنا قابل قبول است و اگر مقصود افاده معنای کلی نباشد بپذیریم.

  • باید از تعریف دوری اجتناب کرد.

  • نباید حقیقت چیزی را در یکی از صفات آن خلاصه کرد.

  • باید در تعلیل امور دقت کرد و از یکسونگری پرهیز نمود و تمامی علل و عوامل دخیل در یک پدیده را برشمرد.

  • باید از بزرگنمایی و کوچکنمایی واقعیات پرهیز کرد.

  • باید در انواع بیانهای آماری دقت کرد.

  • باید از دروغ پرهیز کرد. برای کشف دروغ می‌توان در محتوای سخن و سازگاری درونی و گوینده‌ی آن دقت کرد.

  • نقل قولها باید کامل باشد و به مجموع و کلیت آرای شخص توجه کرد. نباید آرای اشخاص را اسلایدگونه بلکه باید فیلم‌گونه دید.

  • باید از دخل و تصرف در سخن دیگران پرهیز نمود. در جهان رسانه‌های امروز نیز باید مراقب دخل و تصرفها و تغییر و تبدیلها بود.

  • همواره باید به دنبال مقصود صاحب گفتار، نوشتار و رفتار و نباید آنها را بر خلاف آن توجیه و تفسیر کرد.

  • اثبات شیئ نفی ماعدا نمی‌کند و نسبت دادن صفتی به شیئ یا شخصی خاص به معنای سلب و نفی صفات دیگر نیست.

  • پس از مطرح کردن مدعای خود باید به بیان ادله‌ی آن پرداخت تا راه برای قضاوت دیگران باز باشد. نباید بدون دلیل به صدق و کذب هیچ قضیه‌ای حکم کرد و نباید فکر کرد آنچه اثبات نشده یا ما دلیلی بر اثبات آن نداریم مردود است و نمی‌تواند وجود داشته باشد و بر عکس آنچه نفی نشده یا ما دلیلی بر ضد آن نداریم صحیح و مقبول است.

  • نباید علم و دانش اندک بشری خود را ملاک و میزان حق و باطل و بود و نبود چیزی قرار داد.

  • باید به بیان عقاید خود پرداخت و اثبات خود را در نفی دیگران ندید.

  • بقول ارسطو: چنان حرف بزنید که مردم عادی و عوام بفهمند و مردم عالم و خواص در آن اشکال نکنند.

  • باید بیان واقعیت را از تحلیل، بیان ذهنیت و موضعگیری شخصی جدا کرد.

  • باید با خودسازی و غلبه بر هوا و هوس و رذایلی مثل: کبر و غرور، منفعت طلبی، تعصب و لجاجت، حسادت، . . . خود را از آفات و حجابهای دانش و اندیشه رهایی بخشید.

  • در هر زمینه‌ی تخصصی باید به متخصصین آن مراجعه و استناد کرد.

  • باید به اظهارات دیگران بطور کامل گوش و از قطع سخن آنان پرهیز کرد.

  • در برخورد با کسی که مرتکب مغالطه شده باید سعی کنیم به صورت منطقی نشان دهیم که کجای سخن یا استدلال او نادرست است و اگر کسی ما را به ارتکاب مغالطه متهم کرد از او بخواهیم مقصود خود را توضیح دهد و نشان دهد که ما در کجای سخن خود و مرتکب چه مغالطه‌ای شده‌ایم.

  • باید همواره هر عقیده‌ای را مستقل از هر عامل بیگانه، مورد قضاوت و نقد قرار داد. صحت و بطلان یک عقیده مربوط به محتوا و ادله‌ای است که در تأیید آن اقامه می‌شود نه شخصیتی که آن عقیده را اظهار کرده است و نه هیچ چیز دیگر.

  • در نقد یک نظریه و مکتب، نقد را باید متوجه خود آن نظریه و مکتب کرد نه طرفداران آن.

  • برای قضاوت درباره‌ی چیزی باید کامل‌ترین ارزیابی را از آن به دست آوریم و حتی‌المقدور تمام نکات مثبت و منفی و نقاط قوت و ضعف آن را پیدا کنیم و در نهایت با در نظر گرفتن تمام نکات مثبت و منفی حکم و قضاوت نهایی خود را صادر نماییم.

  • علت و دلیل(ثبوت و اثبات) را نباید با هم خلط کرد.

  • ضعف و نارسایی دلیل نشانه‌ی مردود بودن مدعا نیست.

  • در مثال نباید مناقشه کرد.

  • باید میان اشکالات اصلی خود و یک برنامه و پیشنهاد و میان اشکالات پیش پا افتاده‌ای که بطور تبعی مطرح می‌شود، تفکیک قائل شد و در واقع مغالطه‌ی بهانه‌ی با عدم این تفکیک آنها را یکسان فرض کرد.

  • باید بهانه‌ها و اعتراضات پیش‌پا افتاده‌ای را که مطرح می‌شود بشنویم و به آن پاسخ دهیم.

  • پاسخ به هر سؤالی، اعتراف به پیش‌فرض ضمنی سؤال است. ولذا باید سؤال را تحلیل و از نو طرح کرد.

  • نباید به جای استدلال به شوخی و تمسخر پرداخت و از بحث منحرف شد.

  • از کلی‌گویی و استعمال کلمات مبهم باید پرهیز نمود.

  • نباید معنای لغوی و اصطلاحی کلمات را خلط کرد.

  • از تغییر معنا و تعریف مفاهیم باید پرهیز نمود.

  • هنگام مواجهه نباید به عیوب شخص معترض و مواضع او توجه کرد و باید دید آن اعتراض صحیح است یا نه.

  • در نقد و مقایسه‌ی دو نظر و مکتب و . . . باید ملاک قضاوت و مقایسه مشخص باشد.

  • اگر با حقیقتی برخورد کردیم که با پیش فرضهای ما مغایرت داشت، باید به تصحیح پیش فرضهای خود بپردازیم و آنها را مطابق با آن حقیقت سازیم.

  •  
    چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386
    تجدید عهد با اسلام

    آرامش قبل از طوفان

    از دوران کودکی می‌گذرم و از دوره‌ی میان کودکی و نوجوانی بگویم. در این دوره بلوغ روح مقدسی داشتم. گاهی گریه می‌کردم که چرا من پیامبر نشده‌ام. اما مثل بسیاری از فرزندان این مرز و بوم، تربیت من صحیح و متعادل و کامل نبود. پدر و مادرها معمولاً بچه‌های خودشان را مثل جوجه حساب می‌کنند و فقط به آب و دانه‌ی آنها رسیدگی می‌کنند و بچه‌ها از جهات روحی و فکری تقریباً یله هستند. با اینحال نمی‌توان گفت که هیچ گونه نقل و انتقال فرهنگی بین این دو نسل وجود دارد. بلاخره به هر صورت نحوی کنترل و تربیت و انتقال مواریث فرهنگی و تمدنی صورت می‌گیرد.

     

    بازیچه‌ی طوفان

    وقتی پا به سنین نوجوانی گذاشتم، طوفان شک و تردید و درد و پرسش تمام وجودم را دربرگرفت. ابتدا، مهمترین مسئله‌ی من وجود خدا بود. برای حل این مسئله به کتابخانه‌ی عمومی شهر و قفسه‌های کتابخانه‌ی خودم پناه می بردم. کتابهای مختلفی را مطالعه می‌کردم. بعضی از این کتابها تأثیراتی داشت و مدتی مایه‌ی تسلی خاطر و آرامش روحم بودند مثلاً کتاب «معمای هستی» نوشته‌ی ناصر مکارم شیرازی که در آن روزگار برای جوانان قلم می‌زد. ولی بعد از مدتی همان سؤالات و شک و تردیدها با حدت و شدتی بیشتر بر من هجوم می‌آورد و در دل و جانم ترکتازی می‌کرد. در این دوره چندان پایبندی عملی به اسلام نداشتم ولی از در انکار هم وارد نمی‌شدم. در واقع طوفان شک و تردید و سؤال خانه‌ی ایمان اسلامی‌ام را احاطه کرده بود ولی من هنوز کمابیش داخل خانه بودم و به این راحتی خانه را ترک نمی‌کردم. مقاومت می‌کردم و منتظر بودم که تکلیفم با میراث دینی‌ام روشن شود. اما در شک و تردید و پرسشگری خود غرض و مرض نداشتم، صادق و خالص بودم و با تمام وجود دنبال کشف حقیقت بودم. درد حقیقت بر تمام وجود مستولی شده بود.

     

    آرامش بعد از طوفان

    از مطالعه و تأمل خود به جایی نرسیدم ولی امیدم را هم از دست ندادم. بلاخره خسته شدم، دل شکسته و سرگشته مانند کسی که در بیابانی که بدنبال گمشده‌ی خود به هر سو می‌دویدم ولی نشانی از او نمی‌یافتم، رو به آسمان کرده و گفتم: ای خدا اگر هستی خودت را به من نشان بده. ممکن است بگویند: آیا از خدایی که نمی‌دانستی هست یا نه، کمک می‌خواستی! می‌توانم بگویم این دعا حاکی از حال من بود. رد پای سلوک من بود در راه جستجوی حقیقت. همین و بس. و از آن پس دلم روشن شد و شک و تردیدها و سؤالاتم که حل نشده بودند، رفع شدند. من بین «حل شدن» و «رفع شدن» فرق می‌گذارم. بدینسان تکلیف من با خدا روشن شد.

     

    دوباره مسلمان شدم

    مسئله‌ی دوم من این بود که از کجا معلوم اسلام حق است! اگر من در خانواده‌ای در آن سوی دریاها در اروپا و آمریکا و ژاپن و استرالیا متولد می‌شدم، از کجا معلوم که مسلمان می‌بودم! شروع کردم به مطالعه درباره‌ی ادیان. ویژگی شک و تردیدها و پرسشگریهای من این بود که منشاء بیرونی نداشت و تحت تأثیر القائات دیگران نبود. حتی در مقابل تشکیکهای دیگران از موضع یک مسلمان دفاع می‌کردم و همه مرا یک آدم مذهبی می‌دانستند. من چشم خود را باز کرده و دیده بودم که به دین مادرم هستم. همانطور که مادرم را نمی‌توانستم انکار کنم، دین مادرم را هم لالقل بدون دلیل نمی‌توانستم رد و انکار کنم. بنا بر این با غارتگران میراث پدر و مادری خود می‌جنگیدم. آری هر انسانی در برابر حقیقت مسئول است. وظیفه دارد برای حل و رفع مسائل، شک و تردیدهای خود تحقیق کند و نمی‌تواند بدون دلیل به نقض و ابرام چیزی بپردازد.

    راه میانبر مطالعه‌ی آثار دیگران بود درباره‌ی اسلام. بقول مولوی: بهتر آن باشد که سردلبران، گفته آید در حدیث دیگران. مخصوصاً مطالعه‌ی شرح حال کسانی که به اسلام گرویده بودند. گارودی، رنه گنون، محمدعلی کلی، و ... و برخی افراد دیگر که هر چند مسلمان نبودند ولی منصف بودند و به حقایق اسلام اعتراف داشتند مثل موریس بوکای، کینت گریک، گیورگیو و . . . تا اینکه با اسلام تجدید عهد کردم و دوباره مسلمان شدم. مسئله مسئله‌ی خودآگاهی بود. باید پوست می‌انداختم و دوباره متولد می‌شدم. به این نتیجه رسیدم که اسلام: معقول و منطقی است، جامعیت دارد، دین جدیدی است و میراث آن غبار تاریخ چند هزار ساله نگرفته است، الگوهای عملی خوبی دارد، کتاب دینی اسلام مصون از تغییرات است و . . . قرآن در این میان حق بزرگی به گردن من داشت. نورانیت، عصمت و حقانیت قرآن وجودم را همواره تسخیر می‌کرد. گریک می‌گوید: «قرآن در خواننده‌ی اروپایی، اثر جذب مغناطیسی دارد[1]». البته من هیچ وقت نامسلمان نبوده‌ام و بکلی از اسلام نگسسته‌ام ولی مدتی به علت سرگشتگی تقید عملی به اسلام نداشتم. از وقتی هم که با اسلام تجدید عهد کرده‌ام کوشیده‌ام که اسلام را در تمام شئون زندگی خود پیاده کنم، گرچه هنوز موفق نشده‌ام. در واقع زنده نگه داشتن حیات دینی در زمانه‌ای که دینی نیست و حتی دین ستیز است کار دشواری است.

     

    کدام اسلام؟!

    مسلمان شدم و راه اسلام را برگزیدم. اما کدام اسلام؟ اسلام خلفا، یا اسلام اهل بیت؟ اسلامی که مدعیانش خلفا و ائمه‌ی اهل سنت بودند یا اسلام علی و . ولی از کجا معلوم که حق با شیعه است! و این مسئله‌ی سوم من بود. ما از کودکی با اهل بیت بزرگ شده بودیم. در مورد حضرات معصومین(ع) هیچ شک و شبهه و کدورت ذهنی نداشتم. شروع کردم به تحقیق درباره‌ی فرق اسلام. اول درباره‌ی عقاید شیعیان که در میان مسلمانان اقلیتی را تشکیل می‌دادند، پرداختم و سپس درباره‌ی فرق دیگر. باز هم راه میانبر این بود که در احوال کسانی که شیعه شده بودند مطالعه کنم و سفرنامه‌ی آنها را در راه جستجوی حقیقت بخوانم، مثلاً کتاب شیخ محمد مرعی الامین، کتابهای دکتر سید محمد تیجانی سماواتی و از علمای شیعه، المراجعات شیخ شرف الدین، کتاب چند جلدیِ«نقش ائمه در احیاء دین» نوشته‌ی علامه سید مرتضی عسگری و کتابهای محمدجواد شری و . . .


    1- قرآن را چگونه شناختم، کینت گریک، ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری.


    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 7401


    Powered by BlogSky.com

    عناوین آخرین یادداشت ها

    شناسنامه کامل من...