| خدای فلاسفه |
«خدا» در فلسفه گاه به اسم دینیاش ذکرشده و در ردیف مسائل فلسفه بوده، گرچه در سنّتها و نظامها و مشارب مختلف فلسفی جایگاهش متفاوت بودهاست. ولی آیا خدای فلسفه را میتوان با خدای دین تطبیق نمود یا نه؟ اشتراک اسم و لفظ و عدم شفّافیت مبانی و قرائتها و تلقّیات حاکم بر تعابیر و الفاظ و گاه نیز ظاهر بینی و غفلت و . . . باعث التباس و اشتباه و سوء تفاهمات گردیده و کسانی پنداشتهاند که این دو خدا در واقع یکی هستند حال آنکه حقیقتاً میان خدای فلسفه با خدای دین تفاوت از زمین تا آسمان است. آنچه در این مقال مورد نظر ماست اندیشة فلسفی فلاسفه است و نه اعتقاد قلبی شخص فیلسوف و نیز مقصود ما از فلسفه صورت یونانی و غربی آن است. بنا بر این حساب فلسفة مسیحی و اسلامی و یهودی را از فلسفة ناب بشری فعلاً جدا میکنیم. در فلسفه مهمترین مسئله در مورد خدا وجود خداست. خدایی که وجودش مسئله باشد و در برخی فلسفهها نیز وجودش انکار شود معلوم است که با خدای دین که وجودش مفروغ عنه بوده و نهایتاً اسما و صفات و آثار و نشانه هایش ذکر میشود و از قهر و عظمت و عذاب و عقابش تحذیر میشود، تفاوت بسیار است. وآنگهی خدای فلسفه اگر هم اثبات شود ثبوتش همچنان مسئله است و هرگز یقین فلسفی بدان حد نمی رسد که خاصیت خدای دینی را به ارمغان بیاورد. خدای دین در صحنه است و در ارتباط با عالم و آدم و آغاز و انجام زندگی انسان و به قول مولی الموحدین «قبل از همه و بعد از همه و در معیت همه» است. او با هدایت بشر به صراط مستقیم و ارسال رسل، رحمانیت و رحیمیت خود را اظهار کرده و بشر را نواختهاست. او باب دعا و نیایش، توبه و انابه را گشوده و بشر را مشرف به تکلیف و دعوت و خطاب خود نمودهاست. از دیگر سو در فلسفه دایر مدار عقل انسان است و عقل فلسفی مدّعی تعیین و تحدید عالم و آدم و نیز تأمین سعادت انسان است که همین امر در دین بر عهدة خداست. بدینسان فلسفه حریف دین است و در برابر دین ادعایی دارد. بنا بر این در فلسفه تکلیف همه چیز را انسان تعیین میکند حتّی تکلیف خدا را. و این یعنی جانشینی خدا بوسیلة انسان و به عبارت بهتر طاغوت شدن انسان. خدا در فلسفه مفهومی است که در توجیه و تبیین امور به کار میآید و یکی از عناصر تشکیل دهندة بنای فلسفی یک فیلسوف است. به قول بوبر «استفادة فلاسفه از نام خداوند بیش از یک ایده نیست . . . فلاسفه درست به دلیل اینکه جای خدا را به عنوانی از عناوین یعنی ایده میدهند هم خویشتن را و هم بقیة ما را از او بسیار دور میکنند». و به قول ژیلسون:«خدایی که متعلّق معرفت عقلانی باشد خدایی است که عالی ترین اصل در میان اصول فلسفه محسوب میشود». چنانکه گفتیم تفاوت اصلی در این است که دین «خدا محور» است و فلسفه «انسان محور»؛ بدین ترتیب مقارنه و تطبیق «خدای فلسفه» با «خدای دین» خالی از اشکال نیست. برای اینکه بحث انتزاعی و کلّی نشود ذیلاً به نمونهای از آراء فلاسفة بزرگ اشاره میشود.[1] افلاطون در اندیشة یونانی عالم ازلی است و قبل از اینکه به صورت فعلی یعنی عالم (Cosmos) درآید بی صورت و آشفته و درهم یعنی هاویه(Chaos) بود. خدای افلاطون دمیورژ(صانع) است و عالم را از روی الگوی مثل ساختهاست. بنا بر این عالم ابداع و خلقت خداوند نیست. ارسطو خدای ارسطو اندیشة در خود فرو رفتهای است که جز به خود نمی اندیشد و اعتنایی به عالم و آدم ندارد. فیلسوف نیز در تحری حکمت نظری که مطلوب بالذّات است تشبه به همین خدا میکند. او نه خالق است و نه معبود بلکه یک اصل غایی است. دکارت مقتضای روش دکارت راهیابی از تصوّرات اشیا به خود آنهاست. و این روش با اصل کوژیتو به پیدایی آمد: Je pense donc suis (میاندیشم پس هستم). از آن پس این منِ اندیشنده بود که عالم و آدم را بی توجه به سنتها و مواریث دینی پیشین تعریف و تعیین میکرد. در الهیات عقلی دکارت نه تنها صفات الهی منحصر به آنهایی میشود که وجود عالم را تبیین میکنند بلکه خود این صفات هم چنان لحاظ میشوند که گویی باید بتوانند وجود عالم دکارتی را تبیین کنند. خدای دکارت کاری را میکند که اگر خود دکارت خدا بود همان کار را میکرد.[2] کانت آنچه مورد علاقة کانت است این است که «خدا چیست؟» و «آیا خدایی وجود دارد؟». به زعم کانت «خداوند کینونتی خارج از من نیست بلکه صرفاً اندیشهای در درون من است». در جایی دیگر میگوید:«خداوند صرفاً رابطهای اخلاقی در درون من است».[3] رسالت فلسفة شبه متعالی کانت این بود که از وجود خدا اطمینان حاصل کند. او سرانجام اعتراف میکند که:«پرسیدن اینکه آیا خدایی هست یا نه مطلقاً بی معنی است».[4] سارتر از نظر اگزیستانسیالیستها انسان آنقدر آزاد است که دیگر جایی برای خدا نیست. در این مکتب فلسفی انسان موجودی بی ریشه و لا اقتضا و امکان صرف است. سارتر سخن نیچه را که میگوید: Gott ist dot (خدا مردهاست) واقعیتی مسلّم میداند. سارتر به صراحت اعلام میدارد که: Dieu nèxiste pas(خدا وجود ندارد)گرچه گاه تفسیر خاصی از آن عرضه میکند. او در جای دیگری گفته: اگزیستانسیالیست باید غیور باشد و برای همیشه از جستجوی خدا دست بکشد. از نظر سارتر انسان فقط میتواند آزادیی را که زمانی به خدا منسوب میداشت بازیابد به شرط آنکه خویشتین خویش را به منزلة موجودی که خالق ارزشهای خویشتن است بشناسد.[5] 1- برای مطالعه در این موضوع ر.ک: * چگونه دربارة خدا بیندیشیم؟، مورتیمر ج. ادلر، ترجمة احمد آرام، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1364 و * خدا درفسفه، بهاءالدین خرمشاهی، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1370 2- خدا و فلسفه، اتین ژیلسون، ترجمة دکتر شهرام پازوکی، انتشارات حقیقت، 1374 صص 89 به بعد 3- کسوف خداوند، مارتین بوبر، ترجمة عباس کاشف و ابوتراب سهراب، سپهر اندییشه، ص 70 5- همان ص 86 |